تبليغاتX
تمارزو

تمارزو

 

سرو سه هزار ساله کاشته ام

دست خشک سالی

به کمرگاهش نمی رسد

پاییز

اگر دست دراز کند

دستارش را باد می برد

سرو سه هزار ساله کاشته ام

دوست ام را می گویم

دوست ام را

در همین باغ کاشته ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید باقری  | 

دود کردند و دور شدند

               

جنگلی از بلوط های کهن                  

یکی یکی ریشه بر چیدند                   

سوار کوپه های قطاری که نبود شدند 

دود کردند و دور شدند                        

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید باقری  | 

 

تکیه از خستگی به زرد کوه  سپید

پاهایم را دراز کرده ام در کارون

 

هر کجا هستی بنشین

پاهایت را دراز تا هر جا

 

دست هایم را

مثل چوپانان

جا گذاشته ام پشت سرم

گله ها

هر زمان ، به شباهتی می آیند

لکه ها

لکه های ابر

سنگ ها اما با شباهتی ابدی

شباهتی ابدی

 

این صخره :

گویی گروهی از سواران است

 که به جادو سنگ ؟

 جنگ؟

یادمان نمی آید 

مانده از خستگی ماندیم

پا دراز  در کارون

پاهای خسته ات را مثل سنگ ها

دراز در کارون

خستگی را به دریا می ریزد

گویی قرن های ذوب شده است

آه بلند شو

تا جادو

بلند شو تا سنگ

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید باقری  | 

 

شراب می چکد  از

 ابرها  در ادامه ی تو

آب ، از اندام تو، شراب می چکد  

 بخار  برمی خیزد

برهنه و خیس  

به سوی گوشی تلفن می آیی

ابرها در ادامه ی تو

نور در تو می شکند

زیبایی تو اسراف است

وقتی کسی نیست ببیند ، اگر نبود .

شراب می چکد از

طنین برهنگی اش

در آینه

بر میز

در لیوان       

در قطره ها که چکه چکه می چکد از

می

چکد

از تو

الو؟

هیس!!

می خواهم زیبایی اش را بشنوم!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید باقری  |